« یعقوب کذاب » یورک بکر را برمیدارم خانم میانسالی نزدیک میآید و میپرسد: آیا این داستان برای دخترش که تازه میخواهد وارد دانشگاه شود مناسب است؟
با اطمینان از شاهکار بودن آن نگاهی به شماره چاپش میکنم. چاپ سوم است و ترجمه علی اصغر حداد .میگویم: بله... بسیار عالیست و مورد تایید. اما چه طور این کتاب؟
خانم میانسال میگوید: آخر داستانهای قدیمی و مذهبی اگر از زبان نویسندگان مسیحی گفته شوند بهتر است. ماها (منظورش ایرانیها) متعصبیم و نمیتوانیم انجیل و تورات را آنگونه که هست در قالب داستان دربیاوریم. من خودم اقلیتم و کتابخوان، میخواهم دخترم هم کتابخوان شود.
با حیرت نگاهش میکنم. نمیدانم چرا نام "یعقوب" باید باعث به وجود آمدن داستانی دینی مذهبی شود! در چند جمله برایش میگویم که اتفاقا اصلاً موضوع اینی نیست که شما میگوئید. یعنی «یعقوب» در این کتاب دروغگوییست که از سر شفقت دروغ میگوید، و البته با شجاعت. یک آدم شجاع که دروغ میگوید. آن قدر هم تراژیک و تکاندهنده هست که زبان شاد و شنگول کتاب تو را گول نزند و آن را تا ته بخوانی و تحسین نکنی. بله مادر من! این یعقوب آن یعقوب نیست...
خانم میانسال با تردید نگاهم میکند. حتما داستان بدآموزی دارد و دخترش را گمراه میکند. به هوای کتاب دیگر به پیشخوان بعدی میرود و من هم میروم سراغ « اشتیلر » ماکس فریش و میبینم چاپ اول است...
با این مقدمه... میخواهم کمی از باراز کتاب و به تبع «ادبیات آلمان» بگویم.
این اواخر با دقت مراقب حجم خواندنیهایم از ادبیات آلمان هستم و چند ماهی میشود داستانهای آلمان را میخوانم و به لطف مترجمان خوبمان از معاصرین و کلاسیکهای آلمان بینصیب نیستم. آنقدر که تشخیص میدهم جای فیخته و شوپنهاور و چند آلمانی زبان دیگر در قفسه کتابفروشیها خالیست. و البته به همان اندازه از آلمانی زبانها اشباع شده.
اما اینکه در یک چرخش، از ادبیات فرانسه به آلمان رسیدم، خود بحثی جداگانه دارد و پروسهای طولانی. اما به طور غیرقابل کنترلی، دنبال ریشه این چرخشام. چرا که در بهترین حالت نمیشد داستانی از فرانسویان کنار دستم نباشد (مثلاً همین الان که دارم اینها را تایپ میکنم "معرکه" سلین با ترجمه مزخرف سمیه نوروزی کنار دستم است!) گرچه هرچه قدر هم بگویم بازهم دلبستگی به ادبیات فرانسه را نمیتوانم منکر شوم.
علاقهمندان ادبیات در ایران، به ادبیات غرب علاقه وافر دارند. این را همه میدانیم. از چاپ چندباره رمانهای اروپایی میتوان حدس زد تا چه اندازه از کمبود نویسندگان خوب و حرفهای در داخل رنچ میبریم که خب، در هر موقعیتی میتوان به جبران آن دست زد! (مگر این کلاسهای خلاقانه داستاننویسی را برای همین نگذاشتهاند که از آن نویسندگانی چون فریبا وفی و... در میآیند!!!* )
آنچه من در کتابفرشیها دیدم نشان از بازار گرم داستانهای آلمانی دارد. از اریش فرید چهار دفتر به فارسی ترجمه شده. کتاب پل سلان و اینگه بورگ باخمن به محض انتشار با استقبال فراوان روبرو میشود. آثار یودیت هرمان، پتر بیکسل و اووه تیم و شولتسه و دیگر معاصرین این اواخر دائم در حال چاپاند و در دسترس. و جالب اینکه از کلاسیکهای آلمان هم چیزی نیست که نباشد. توماس مان و گراس و هاینریش بل و هسه و گوته و نیچه سالهاست که در کتابفروشیها هست و آثارشان را میخوانیم.
اگر سرسری هم به دنیای آلمانیزبانها گشتی بزنیم میبینیم برعکس داستانهای فرانسوی که عمدتاً شامل لطف سانسور میشوند، ادبیات آلمان درصد ناچیزی از سانسور را شامل میشود. این آمار را راحت میتوان به دست آورد: وقتی یک کتاب به چاپ چهارم و پنجم و بالاتر میرسد را با چاپ اول مقایسه کنیم و هیچ قلع و قمعی از سوی وزارت ارشاد صورت نگرفته باشد میتوان به ویرجین بودن آنها اعتماد کرد.
اما یک چیز جالب دیگر هم هست: ادبیات آلمان خیلی به مذاق ایرانی ها خوش آمده و خاصه سانسورچیهای وزارت ارشاد.
البته این نکته را به لحاظ مثبت بودن عرض کردم اگرنه هیچ دلیلی وجود ندارد که بخواهیم کتابها را به زعم سانسور شدن، دارای ارزش ادبی بدانیم و آنهایی که سانسور نمیشوند را فاقد ارزش.
میخواهم بگویم آلمانیها در بازار کتاب ایران دارند پیشتازی میکنند. تیراژ کتابهای فعلی نشان از رونق بازار ادبیات آلمانیها دارد.
جواب این کنجکاوی، طی مقایسهای که بین ادبیات فرانسه و آلمان انجام دادم میتواند این باشد که فرانسویها به اروتیسم در ادبیاتشان وفادارند. به گمان بنده اروتیسم هیچوقت از ادبیات جدا نبوده و فرانسویها خیلی خوب آن را درک کردهاند و معاصرینشان هم راه کلاسیکهایشان را میروند. اما همین موضوع برای آلمانیزبانها کمرنگ شده. آنطور که از آثار معاصرین آلمان برمیآید آنها به مسائل دیگری روی آوردهاند که متاثر از زندگی متمدن امروزیشان است. به زبان دیگر آلمانیها امروزیتر مینویسند تا فرانسویها.
به لطف مترجمان خوبی مانند علی اصغر حداد (که اتفاقا به تازگی محاکمه کافکا را هم از آلمانی به فارسی برگردانده)، علی عبدالهی، فرامرز بهزاد و... ادبیات آلمان رونق خاصی به خود گرفته.
اینها را از دنیای حقیقی گفتم. در دنیای مجازی هم ممنون نیمای عزیز هستم که ادبیات آلمان را با تسلط به هر دو زبان، برایم ملموس کرده.
* فرصت را غنیمت میشمارم تا در همین جا راجع به کلاسهای داستاننویسی هم چند خطی بگویم:
بنده به این کلاسهای داستاننویسی اعتراض دارم. کلاسهایی که امروزه در تهران مثل قارچ همه جا دیده میشوند و جالب است که چه اندازه طرفدار دارند و و متقاضي برايشان کم نيست. کلاسهايي که در آنها استاد! خودش نويسندهي طراز هفتم و هشتم به بالاست، و با این درجه از استادی! در مقام آموزشدهنده رمز و رموز داستان نويسي جوانان شيفته را هدایت میکند. به آنها یاد میدهد که چگونه « یک داستان سر هم کنند! »
آن طور که من شنیدم در اين کلاسها اصولي نظير انواع گره (گرهافکني و گرهگشايي) در روايت، اصول شخصيتپردازي (آنقدر که شخصیتها «قابل باور» باشند)، نثر فارسي تميز و پاکيزه (چون آب چشمه) و چيزهايی از این قبیل آموزش داده ميشود، صد البته از آن جمع کارگاه داستاننویسی! قرار است نویسندههای تربیتشدهای خارج شوند تا بر اساس آنچه خواندهاند داستانهای حرفهای بنويسند و نهایت جایزههای ادبی داخلی را درو کنند!
البته زبانم لال به کلاسهای داستاننویسی بزرگانی چون گلشيري و براهني کاري ندارم، چرا که هیچکدام از این دو بزرگوار در دو دهه قبل، آنقدر ناشی نبودند که با جمع کردن چند شاگرد و آموزش اصولی که در بالا به آن اشاره شد، (که کمتر از پایین آوردن خلاقيت ادبي به دستورالعمل نقاشی یا آشپزي نیست)، بخواهند شاگردی را نويسنده کنند. خیر. روش آنها گفتگو و دوره، راجع به داستانهايي مشخص بود که در جمع عنوان میشد و به آن بهانه، ابزار و لوازمی که برای داستاننویسی به نویسنده مرتبط میشد را آموزش میدادند. به عبارتی آموزش غیرمستقیم. نه آموزش اصول داستاننويسي مانند آنچه امروزه مد شده و به داستانهای آب نکشیدهای منتهی میشود که به درد لای جرز دیوار خانههای قدیمی میخورند!