ماجرايي كه ميخواهم تعريف كنم مقدمهچيني لازم ندارد. اما خواندن دارد و شاید آخرش به این سوال برسیم که به راستی مشابه جماعت مشتي ِ آرياييمان را جاي ديگري سراغ داريم؟
:
سالي يك بار راهم به سمت نانوايي كج ميشود. از آن روزها بود که عجیب هوای نان لواش کرده بودم. شنیده بودم پشت مجتمع آتیساز نانوایی هست که نانهایش حرف ندارد. پرسان پرسان رفتم ((حالا بماند به جای نانوایی لواش، سر از نانوایی سنگک در آوردم! و این برای ناهار من که نان لواش میطلبید... یعنی فاجعه!)) اما وقتی خواستم برگردم دیدم انصافاً نانهای سنگک دو آتشه خشخاشی آنجا را نمیتوانم ندید بگیرم. رفتم توی صف. تقریبا شلوغ بود.
کارگر افغانی از من جلوتر بود. قد متوسط و شانههای کوچک او با لباسهای کتانی شیریرنگش، شمایل یک پسربچه را به وی داده بود. کلاه پشمی ِ رنگ و رو رفتهای روی سرش گذاشته بود و چکمه لاستیکی بلندی که تا زیر زانوهایش را میپوشاند. لابلای موهایش هم چند جا، گِل چسبیده بود و راحت میشد حدس زد از سر ساختمان آمده نان بگیرد. اسکناس پنج هزار تومانی را در دستش میچرخاند و پا به پا میشد تا نوبتش شود. کارگر نانوایی که نانها را به مشتریها میداد تا به کارگر افغانی رسید گفت : تمام شد!
افغانی با اعتراض گفت: «آنجا که نان هست بده تا بروم» کارگر نانوایی با وقاحت یا شیطنت چندشآوری! نگاهش کرد و گفت: نداریم! بعد برگشت و انگار با خودش باشد گفت: «هر روز نون میخوره!!!»
با اصرار کارگر افغانی، بالاخره کارگر نانوایی به جای ده عدد نان، پنج نان به افغانی داد و 5 هزار تومانی او را گرفت. افغانی که نانها را روی آرنجش گذاشته بود و دستهایش در هوا معلق مانده بود، انگشتهایش را باز کرد تا بقیه پولش را بگیرد. کارگر نانوایی گفت: میشه 5 تومن!
کارگر افغانی گفت: بقیه پولم را بده...
کارگر نانوایی دستش را در هوا تکان داد که یعنی "راهت را بگیر برو" و با ژستی لاتمآبانه گفت: «میگم گرون شده. نون شده هزار تومن. هرّی...»
گفتم: «ببین بچه! بقیه پول ایشون رو میدی ازشم معذرت میخوای برای رفتار بیادبانهت»
کارگر نانوایی در آمد: من... از این معذرت بخوام؟
یکی از اقایان بالاخره به حرف آمد و گفت: داداش راست میگه...گناه داره بنده خدا!!
گفتم : «ببخشید! ولی شما یه طوری میگین انگار داره صدقه میده یا ایشون اومده صدقه بگیره. حقشه. پول میده نون میخواد...»
کارگر افغانی از عصبانیت سرخ شده بود. چرا نتوانست یک دعوای درست حسابی راه بیندازد؟ چرا نتوانست چیزی بگوید؟ نمیدانم. انگار میدانست کجا آمده تا نان بگیرد. بیصدا راهش را کشید و رفت. شاید هم میدانست نمیتواند شکایت کند.نه اینجا نه جای دیگر. اگر هم بخواهد شکایت کند کجا برود؟ اداره اتباع بیگانه یا مهاجرین افغانی؟ مگر نه اینکه جرم او اقامت غیرقانونی است و دستش از همه جا کوتاه است و نمیتواند کاری کند؟
قید هر چه نان دو آتشه را زدم برگشتم.
پیرمردی داشت تسبیح میگرداند و زیر لب خدا را شکر میکرد!
پ.ن. دو سه باری این نوشته را ویرایش کردم تا احساسی نباشد و بتوانم انچه اتفاق افتاده را بگویم. ظاهرا نتوانستم