<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>خنده و فراموشی</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 20 Dec 2009 16:20:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دادگاه</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-98.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن روز یک روز استثنایی بود. همه منتظر خبر بودند. سایت‌ها و روزنامه‌ها فقط یک خبر را تیتر اول خود کرده بودند: «قاتل بی‌پدر و مادری که امروز می‌خواهد مجازات شود، آدم معمولی‌ای نیست. او آن قدر پست و رذل است که حتا نباید به او مستقیم نگاه کرد چرا که این جانی، عمل وحشتناکی مرتکب شده است. برای آمدن به دادگاه از صبح زود جا بگیرید. خبرها در دادگاه اعلام می‌شود و ...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مردم به راستی مشتاق نشان می‌دادند. چه چیز سرگرم‌کننده‌تر از محاکمه‌ی یک قاتل. جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. قاتل را با یک ماشین سیاه بزرگ آوردند. همه می‌خواستند او را ببیند و جلوی دادگاه همدیگر را با آرنج و شانه پس می‌زدند تا کمی جلوتر بروند. خیلی‌ها هم روی نوک پایشان گردن می‌کشیدند. قاتل بدون هیچ مقاومتی از ماشین پیاده شد. دست‌های دستبندزده‌اش را به هم قفل کرد و با خیال راحت پشت سر مأمور چاقی راه افتاد. مردم انتظار چنین صحنه‌ای را نداشتند. می‌خواستند قاتل را گریان و پشیمان ببینند. باز هم گردن می‌کشیدند. قاتل از پله‌ها که بالا می‌رفت می‌دانست مجازاتش اعدام است. به یاد گاوهایی که چند وقت پیش دیده بود افتاد که چه‌طور آن‌ها را به کشتارگاه می‌برند. با خود گفت: اما گاو که نمی‌داند او را کجا می‌برند، پس می‌رود. با اعتماد بیشتر سرش را بالا گرفت و قدم‌هایش را محکم‌تر برداشت. مردم پچ‌پچ می‌کردند. یکی می‌گفت کارش همین است. چشم‌هایش این را می‌گوید. آن‌ها نمی‌دانستند قاتل به آخر كار رسیده، به همین دليل هم تا پایش به دادگاه رسید برای اعضاء هیئت منصفه یک شیشکی در کرد. در جلسه رسمي هم در حالی‌که آب از لب و لوچه‌اش آویزان بود به منشی دادگاه گفت: «با همی انگووشتات... چاله قبرتُ می‌ککنی» و یا وقتي قاضي وارد شد به قاضی گفت: «اَ پیشونیت پیداس ... جَخ فلنگو مي‌بندي» او با گفتن آخرین جمله، رسماً روی اعصاب هیأت منصفه رفت و در حالی‌که آقایان دندان‌قروچه می‌کردند و نمی‌توانستند جواب قاتل را بدهند، تصمیم گرفتند جلسه‌ی کوتاهی در همین رابطه داشته باشند که بالاخره با این قاتل چه کنند؟ یکی از اعضاء هیئت منصفه به وکیل قاتل گفت: «شما می‌توانید به نحوی که صلاح می‌دانید جلوی زبان این قاتل هرزه را بگیرید؟» وکیل در جواب گفت: «طبق قانون و پاورقی‌های آن، متهم در دادگاه می‌تواند حرف بزند و وکیل فقط مواقعی که حقی از او ضایع می‌شود به میدان می‌آید. در ثانی وظیفه‌ی بنده به عنوان وکیل تذکر به شاکی است نه به موکلم.» یکی دیگر از اعضاء اصرار کرد که این قاتل دارد همه را ضایع می‌کند شما می‌توانید وادارش کنید تا تعادلش را حفظ کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وکیل جواب داد: «درباره این‌که موکل من به پیشانی قاضی محترم اشاره کرد باید بگویم او چندبار قبلاً پیشانی‌خوانی کرده و در نظر خودش چیزهایی را در پیشانی بعضی‌ها می‌بیند. اما اگر پیشانی قاضی در این‌جا برایش جالب بوده شاید خواسته خودش را سبک کند یا مثل آن کسی که دیگر امیدی ندارد... بالاخره می‌خواهد به چیزی، چنگ بزند.» یکی از اعضا که صدای نازکی داشت گفت: «انصافاً هم قاتل دیگر به آخر خط رسیده و امیدی ندارد.» وکیل گفت: «البته موکل بنده کمی بذله‌گو هم هست و در ضمن جسارتاً باید بگویم پیشانی آقای قاضی هم...» که در این هنگام جناب قاضی وارد شد و گفت: «از شما بعید است که در چنین مجلس رسمی‌ایی از پیشانی بنده حرف بزنید.» وکیل دیگر نتوانست چیزی بگوید به دو دلیل. یکی این‌که چکش قاضی روی میز کوبیده شد تا همه بدانند جلسه رسمی است و دیگر اینکه قاضی را دید که دارد روی پیشانی‌اش دست می‌کشد تا عرق‌اش را خشک کند. وکیل در این فکر بود که چرا قاضی با دستمال این کار را نمی‌کند. تماشاچی‌ها هم یک بار به وکیل نگاه می‌کردند و یک بار به قاضی که حالا دیگر عصبی نشان می‌داد. قاضی ترجیح داد به مقدار کمی اعلام تنفس کند. صدای پچ‌پچ تماشاچی‌ها بلند شد. قاتل باز هم شروع به دست انداختن قاضی کرد. انگار نمی‌خواست کوتاه بیاید. تماشاچی‌هایی که در ردیف آخر نشسته بودند از این دادگاه خیلی راضي بودند و به‌شان خوش می‌گذشت. قاضی ترجیح داد بلافاصله پايان تنفس را اعلام کند و به اتهام متهم رسیدگی کنند. قاضی به منشی دستور داد کیفرخواست را بخواند تا همه بدانند که قاتل چه اندازه بی‌رحم و سنگدل است و خودشان قضاوت کنند ببینند این زبان تلخ، با این روح پلید هماهنگ است یا نه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منشی شروع به قرائت کرد: «دوست قاتل که همیشه و همه جا با او بوده اعتراف کرده که ایشان... همین جانی... فقط چهار روز قبل از دزدی چیزی نخورده... در حالی‌که قبل از آن بارها تا هفت یا ده روز هم ‌شده که چیزی نخورده باشد اما هیچ‌وقت چنین عمل وحشتناکی از او سر نزده، بنابراین قاتل و وکیلش باید بتوانند ثابت کنند که آیا قاتل از روی گرسنگی دست به دزدی زده؟ و بعد از آن چه طور توانسته با آن زخمی که قصاب با چاقو به بازویش زده فرار کند و ديگر اين كه چه‌طور در درگیری با قصاب توانسته قصاب را به قتل برساند. آن هم با آن بازو! آخر طبق پرونده‌ی قبلی، قاتل چند بار اظهار کرده که می‌خواسته خودش را بکشد یعنی خودکشی کند اما نتوانسته بود. حالا اگر او که می‌خواسته بارها خودکشی کند چه طور در برابر قصاب مقاومت کرده و حتا نگذاشته او چاقو را در قلبش فرو کند؟ مگر نمی‌دانسته با آن زخمی که به بازویش وارد آمده نمی‌تواند فرار کند و گرفتار قانون ما می‌شود؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صدای شیون و ناله‌ای به غایت نازک و زیر، از میان صف اول بلند شد. زن قصاب بود كه گفت: قاتل بی‌رحم!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ناله‌ي زن قصاب به آخر نرسيده بود که صدای ...اُ اُ اُ... تماشاچی‌ها بلند شد و باعث شد یکی از روزنامه‌نگارها که جلیقه‌ی زردی پوشیده بود، بلافاصله با دوربینش عکس بگیرد و تندتند یادداشت بردارد. صفحه‌ي اول روزنامه فردا با این تیتر گزارش می‌شد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاتل در پاسخ به دادگاه بلند شد تا از خودش دفاع کند. اما فکر می‌کنید چه شد؟ او اصلاً در مقام دفاع از خودش برنیامد. تماشاچی‌ها همگی در قاتل ِ بالفطره بودن ِ او هم‌رأی شدند. خصوصاً آن جا که قاتل گفت: «خدا کیلو چنده؟ خدا مگه تو قصابی میات؟ اینَمه سال گشتم اونو نَيیدم. حتا یه پاپاسی‌ام بم نداده چه برسه یه ...» قاتل داشت همین‌طور می‌گفت تا رسيد به خواهرش که چه‌طور او را  چند وقت پیش به جرم ولگردي گرفته‌اند و به جای زندان به خانه‌ي سرباز حشری که بازداشتش كرده بود بردند و...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منشی تمام حرف‌های قاتل را تایپ کرد و با توجه به اعترافات قاتل در پرونده که قبلاً هم آنها را به وکیل گفته بود مطابقت دادند و تايید کردند که راست می‌گوید. همه سر تکان دادند و متأثر شدند. بنابراین قاضی برای ادامه دادن دادگاه از اعضاء هیئت منصفه درخواست کرد او را به جرم گناهان دیگری از جمله اهانت به خدا و کفرگویی مورد بازجویی قرار دهند. هیئت منصفه در ادامه گفت: «و البته با اجازه قاضی باید بگوییم جملگی ِ اعضاء در توهین به نیروی انتظامی نظری هماهنگ داریم چرا که یک سرباز ِ جزء هم جزو نظام ماست و ما معتقدیم که آن سرباز هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد که خواهر چه کسی را گرفته چرا اگر می‌دانست برادرش این قاتل تخس بی‌بته است هیچ‌وقت دست به شلوارش نمی‌زد...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;با این جمله صدای ناله‌ی زن قصاب بلند شد انگار که به او تجاوز شده باشد و بقیه زن‌های تماشاچی هم با يك شيون و هارموني هماهنگ او را همراهی کردند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منشی رأی هیئت منصفه را قرائت کرد. طبق آن چه خوانده شد؛ قاتل به هیچ وجه ِ من‌الوجوهی ظاهر یک قاتل پشیمان را به خود نگرفته بود بلكه برعکس، او آمده بود تفریح کند و با دست انداختن قاضی محترم مطمئن شدند که رأی‌شان منصفانه است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاتل بلافاصله شیشکی در کرد که به اندازه قبلی بلند نبود ولی همه شنیدند. منشی دوباره ادامه داد تا این‌که نوبت به قاتل رسید. قاتل با لحن خیلی بی‌خیال خطاب به قاضی گفت: «یَنی شوما می‌گی اگه می‌زاشتم قصابه با چاقوش سلاخیم می‌کرد ... آدم خوبه بودم؟ ها؟ من اگه اونو کشتم برا ای بود... اَصَن عرضه دعوا نداش. اَصّن به من چه يارو عینهو یه گونی ... سولاخ بود و ولو شد رو ز ِمین...»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;منشی تلق و تولوق تایپ می‌کرد و صدای وکیل هم می‌آمد که به هر شکل سعي مي‌كرد رفتار موکلش را توجیه كند. اعضاء هیئت منصفه دیگر داشتند سبیل‌شان را می‌جویدند و نگاه‌های شماتت‌باری به قاتل و وکیلش می‌انداختند. برای آن‌ها لحن قاتل غیرقابل باور بود. آن‌ها می‌دیدند قاتل با هر جوابی که می‌دهد رأی اعدام خود را محکم‌تر و نظر اعضاء را غیرقابل برگشت می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آنها در همین اثنا نیم‌خیز شدند و با هم به قاتل گفتند: «مگر آمده‌ای جوک بشنوی، خاطره بگویی؟ مثل این‌که نمی‌دانی می‌خواهی مجازات شوی؟ يادت رفته اينجا كجاست؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاضی دیگر اعلام تنفس نداد و باید جلسه را ادامه می‌داد. همه منتظر جواب قاتل بودند. او سرش را خاراند و کمی در جایگاه جلو و عقب رفت و با همان لحن قبلی گفت: «تف! جوکایی که می‌شنُفم بم حال ميده، اما شوما از آخر ِ دادگاه خعلي بیشتر از اولش خوشتون ميات؟؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اعضاء هیئت منصفه دیگر سرجایشان عقب و جلو می‌رفتند و اگر می‌توانستند از جایشان بلند شوند حتماً بیرون می‌رفتند. اما با کمال حیرت دیدند قاضی با عجله از جایش بلند شد و اعلام کرد برای کار مهمی باید برود اما برمی‌گردد. قاضی با روحیه‌ای مثال‌زدنی برگشت در حالی‌که با قاتل حرف می‌زد دیگر عصبانی نمی‌شد و جلسه ادامه یافت. در ادامه از شاهدانِ حاضر هم سوالاتی کردند و همگي بر خطرناک بودن قاتل شهادت دادند. عده‌ای هم که قاتل را از قبل می‌شناختند اعتراف کردند که او حتا اگر کسی را هم نمی‌کشت باز هم آدم خوبی نبود، چرا که هر شب عرق سگی می‌خورده و جایی نداشته تا شب‌ها بخوابد و ولگردی می‌کرده و در تمام عمرش شامپو را نشناخته و تا می‌توانسته در دیوار مساجد عکس‌های مستهجن می‌کشیده و به آخوندها متلک می‌انداخته و خلاصه‌ی کلام اینکه حرام‌زاده هم هست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دادگاه از قاتل خواست در جایگاه دفاع بربیاید که آیا نظر شهود را قبول دارد یا نه؟ او هم با اعتماد به نفس سرفه‌ای کرد و گفت: «آخه من... مگه میتونسّم غیر ِ عرق، يه چي ديگه بندازم بالا؟ » و سرفه‌ی پر سر و صدایی کرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;موضوع داشت بحرانی می‌شد. قاتل هم چنان در تلاش بود تا به آشنایان قدیمی بگوید که نمی‌توانسته بیشتر از عرق بخورد و زور که نیست. پول نداشته.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاضی دادگاه عینکش را زد و چکش‌اش را روی میز کوبید. ناگهان از آخر دادگاه صدای یک زن بلند شد که: «پس اگر پول داشتی زهرمارهای دیگر هم می‌خوردی؟ بله؟؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و همه زیر لب و جوری که روزنامه‌نگار هم بشنود گفتند: بدمستِ عوضی!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و کار به آن جا رسید که دیگر دادگاه را نتوانستند آرام کنند و قاتل بی‌نظم را بردند. قاضی دیگر قصد نداشت عصبانی بشود خطاب به تماشاچی‌ها گفت: «حضار محترم فكر نمي‌كنيد ديگر شورش را درآورده‌اید؟؟»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاتل را به دادگاه برگرداندند. دوباره همه سکوت کردند. علایم جرم را به او نشان دادند او بی‌اعتنا دست خود را تکان داد و تایید کرد چاقويي كه ضميمه پرونده شده همان چاقویی است که قصاب با آن به او حمله کرده. این اعتراف او دیگر همه را عصبانی کرد و باعث شد رأی دادگاه را زودتر از موعد ابلاغ کنند. در رأی نهایی اعلام شد که به نام قانون و نظر مساعدِ عالی‌ترین مقام، این قاتل که متهم به &quot; بی‌خود بودن در این دنیا و آن دنیا شده &quot; را به اعدام مجازات می‌کنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کسی در همهمه و شادی تماشاچی‌ها، شیشکی پرصدای قاتل را نشنید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Dec 2009 16:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=98</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-98.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فرمان فرانی</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-97.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; بس است اي كلاغ خاك بر سر!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;الهي پرهايت بريزد/ تا آسمان و ابرها مي‌روي و در جنگل گم مي‌شوي.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بس است...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سقط شو!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Nov 2009 18:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=97</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-97.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-96.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اووم...... من هم&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تمناي دختر را نشنيدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتم در هزارتوي خودم مي‌گشتم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من هم فال نخريدم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;A href=&quot;http://manib.blogfa.com/post-648.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 31 Oct 2009 10:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=96</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-96.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رُسِنانس</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-95.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;همین است/ رُسنانس ما&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;گفته‌اند دیگر محال است/ کتابی را نمی‌سوزانند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جایش یک خط را می‌سوزانند&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تا راه به سال بعد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هم‌چنان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در ترافیک بماند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;==» برای &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://aknoun.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;STRONG&gt;اینجا و اکنون&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; که ف.یلتر شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 30 Oct 2009 13:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=95</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-95.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-94.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در انیمیشن رئیس مزرعه &lt;STRONG&gt;=» &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0414853/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;STRONG&gt;+&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;STRONG&gt; «=&lt;/STRONG&gt; (که به نظر نگاهی آزاد به داستان مزرعه حیوانات دارد) خروسی روی سن می‌رود و با لودگي يك کمدی في‌البداهه را اجرا می‌کند و از همان بالاي سن، به بوقلمونی گير مي‌دهد و برای خنده حضار -كه اغلب در این گونه مواقع كسي را وسط می‌اندازند تا دیگران به آن يك نفر بخندند- با بدجنسي و رذالت به بوقلمون می‌گوید :شما بوقلمون‌ها همگی آخرش حلیم می‌شوید (خنده تماشاچي‌ها)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما بلافاصله - شايد براي دلجویی- می‌گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&quot;خب همه ما می‌میرم اما شما می‌دانید برای چه می‌میريد.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;ب.ت.&lt;/STRONG&gt; لینک فیلم را فراموش کرده بودم بگذارم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 Oct 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=94</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-94.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر فضیلت ترساندن به سبك ایرانی</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-93.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&quot;&quot;میرچا الیاده می‌گوید سرگرمی‌های بصری مانند تماشای فیلم در کنار مطالعه، دو تلاش انسان نوین برای فرار از روزمره‌گی یا زمان پیش پا افتاده‌ی زندگی معمول است. از نظر الیاده، انسان نوین دست کم به این معنا هنوز رفتار انسان کهن را دارد که به دنبال &quot;فراتر رفتن&quot; از زمان گیتیایی به معنای زمان متعارف است اگر چه زمان مینوی یا زمان فوق‌العاده‌ای که انسان نوین به آن دست می‌یابد هم از لحاظ شکل و هم محتوا با زمان مینوی انسان کهن فرق دارد.&quot;&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تجربه نشان داده یک جمله حکیمانه اول كار، حسابی آدم را مشتاق به خواندن می‌کند که مثلن: ببینی فرانی چه می‌خواهد بگوید؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بايد بگويم در اين نوشته صرفا تلاش مي‌كنم تا مختصر و مفيد به ريشه‌يابي سينماي وحشت و ترس مخاطب بپردازم و  چيزهاي خيلي مفيدي را بگويم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; این روزها از هر که بپرسی از فیلم‌های اکران شده کدام‌شان را دیده‌ای فوراً همان چند تا فيلم را پشت هم ردیف می‌کند و آخر هم به &quot;تهران انار ندارد&quot; می‌رسد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در ديدن فيلم‌هاي خوب حرفي نيست. كلّن فیلم خوب را باید دید ( این جمله همین الان زاده شد و با اطمینان می‌گویم کاملا فیلسوفانه بود) اما آن فیلم‌هایی که نباید دید یا نباید می‌دیدیم را من برایتان می‌گویم تا ببینیم چه قدر به آن پاراگراف حكيمانه‌ي اول نوشته‌مان نزدیک می‌شویم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; آن‌هایی که به ژانر وحشت ِ ايراني علاقه‌مندند، شاید تماشاي فیلم‌های ترسناک را روی پرده سینما بیشتر دوست داشته باشند. همین‌جا روشن کنم که سخت در اشتباهند. فیلم ترسناک ِ ايراني را باید در خلوت و تنهایی دید! آن‌هم جایی که غیر از صفحه تلویزیون نوری نتابد و مسلماً منظورم شب است دیگر. احتمالن شب را برای دیدن فیلم‌های ترسناک ساخته‌اند. فيلمهاي ترسناك ايراني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اخیراً دو فیلم از سینمای وحشت اکران شد و به سلامتي از اكران هم برداشته شد. برای آن‌ها که خبر ندارند: اولی حریم و دومی کلبه.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن چیزهایی که می‌خواهم بگویم بیشتر درباره کلبه است تا حریم. اول از اینکه آن را همین اواخر دیدم و دیگر اینکه آن قدر سوژه برای گفتن دارد که  خدا وکیلی نمی‌دانم از کجایش شروع کنم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; من یک تماشاگر معمولی فیلم‌ام. نه فیلم را با فیلم دیگر و نه کارگردان را با کارگردان‌های دیگر مقایسه می‌کنم نه این‌کاره‌ام.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;من فیلم را می‌بینم چون می‌خواهم لذت بصری ببرم. یعنی هر فیلمی در هر ژانری ابتدا باید قانع کند و این تنها دلیل دیدن دوباره یک فیلم است که بنده را مخاطب خود می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;جدا از اینکه اگر از فیلمی هم خوشم بیاید بارها آن را می‌بینم و صد البته اگر جیم کری یا بن استیلر یا وودی آلن در آن باشند. همین جا مشخص شد که کمدی را بیشتر از وحشت دوست دارم که چیزی هم غیر از این نیست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما به فیلم‌سازان ایرانی که برسیم موضوع فرق می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خدا می‌داند در نهایت بی‌طرفی و در حالی‌که عینک خوش‌بینی‌ام را به چشم زده‌ام، بعد از دیدن فیلم‌های مورد اشاره به این نتیجه رسیدم که : ژانر وحشت در ایران یعنی کر کر خنده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;راستش را بخواهید با دیدن این دو فیلم به این فکر افتادم که مبادا کارگردانان محترم این طور تصور می‌کنند که جنس ترس ایرانی و کلن شوک شدن ماها با دیگر ممالک فرق می‌کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کمی که دقت کردم و فیلم‌هایی که تا به حال دیده‌ام را در ذهنم مرور کردم دیدم که نه... همچین بد هم نمی‌گویم‌ها!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا برای نزدیک شدن به پاراگراف اول، سوژه ترس را کمی مرور کنیم ببینیم آخر چرا این قدر فرق دارد این ترس اینوری‌ها با آن وری‌ها!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; من فکر می‌کنم چون كه جماعت ایرانی از ناتوانی کارگردانان در پرداخت به صحنه‌هاي وحشت آگاه است، به محض دیدن صحنه ترسناک و وارد شدن شوک اوليه، به جای ترس می‌خندد. یعنی اولین واکنش ما در برابر یک جنازه، یک قطره خون، یک سایه بلند و مرموز همان پقی زدن زیر خنده است و این باعث می‌شود فیلم را جدی نگیریم و به جای این که فکر کنیم داریم فیلم ترسناک می‌بینیم، مطمئن شویم داریم کمدی می‌بینیم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما اشتباهی که می‌توانیم در دیدن فیلم ترسناک ایرانی بکنیم این است که آن را مقایسه بکنیم با یک فیلمی مثلن.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در سینمایی که ما داریم اگر یکی زمین بخورد یا مثلن در چشم یکی مگس رفته باشد می‌خندیم و شاید روده‌بر شویم! كه خب برمي‌گردد به ژانر كمدي. اما تصور کنید یک مرده‌شور ِ تنها را در وسط جنگل و نخواهیم به هیچکس تشبیه‌اش کنیم...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;لابد باید به یک آدم مردم گریز ربطش بدهیم یا شغلش را جدی بگیریم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما همین آقای مرده‌شور! در کلبه و آن هم وسط جنگل، مرده‌ها را از کجایش درمی‌آورد تا بشوردشان و تحویل خانواده‌شان بدهد؟؟ این را باید از کارگردان پرسید.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اما من چون بارها شاهد لبخندهای موذیانه خودم بودم حتا وقتی صدای «هه» خودم را شنیدم و درست آن جایی که باید می‌ترسیدم از خودم هه در کردم، نمی‌توانم نظر درست و حسابی بدهم. احتمالن براي همين بود كه مي‌گفتم فيلم‌هاي ترسناك ايراني را بايد در خانه ديد و حالا چرا این قدر اصرار دارم از این دو فیلم چیزهایی بگویم.. را  نمي‌دانم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این را می‌گویند وجدان بیدار. به يقين.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قضیه به اینجا تمام نمي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تماشاگر که بنده باشم بعد از دیدن کلبه به این فکر می‌افتد که چرا از اول به خنده فکر می‌کرده نه ترس؟!!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;واقعن با علم به این‌كه می‌دانستم فیلم ترسناک در میان آثار کارگردانان ایرانی... یافت... می... نشود... اما باز هم دلم می‌خواست آن را ببینم. این دیگر یک مرض روان‌کاوانه است. لطفن مرا بکاویید. لازم است. اسم این را &quot;گیردادن&quot; یا کلید نمی‌گذارم. سماجتی که در دیدن این دو فیلم داشتم و تاثیری که در من گذاشت را بسیار بسیار بزرگ‌تر و مهم‌تر از آن می‌دانم که بتوانم نمونه‌ای سابق بر این برای خودم بتراشم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دلیل دیگری که هنگام تایپ این سطور به ذهنم رسید این بود که آن خنده‌های موذیانه‌ای که قبل از شروع فیلم (یعنی به محض گذاشتن سی دی در دستگاه) در خودم دیدم نشانه‌ی این بود که می‌خواستم ثابت کنم من نمی‌ترسم. بله. من از فیلم‌های ترسناک ایرانی نمی‌ترسم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شاید هم مي‌خواستم به خودم كمك كنم تا آن فضای مشکوک و قیرگون دور و اطرافم را برای خودم قابل تحمل کنم. بنابراین آن خنده‌اي كه باعث شد از اول فيلم گوشه‌ي لبم مثل راه‌زن‌ها بالا برود را در خودم حفظ كردم و خودش نوعي مبارزه با كارگردان هم بود كه مثلن: &quot; اگه مي‌توني منو بترسون&quot; هه هه!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;نتيجه‌ي ديگري كه بعد از تمام شدن فيلم، از آن خنده‌ي كج‌كجي خودم گرفتم اين بود كه&quot; يعني من شجاع هستم؟؟&quot; راستي چرا نترسيدم؟ بالاخره يك جاهايي بوده كه خنده از گوشه لبان بنده محو شده بود. اما كي برگشته بود؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مطمئناً كارگردان نمي‌دانسته كه فيلم او فقط چند عنصر از عناصر سينماي وحشت را در خود دارد و از بخت بد، همان‌ها هم نه تنها نمي‌ترساند بلكه باعث تفريح و خنده‌ مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آخر اين فيلم‌ساز نمي‌داند كه بنده تمام فيلم‌هاي مهم وحشت را ديده‌ام. آخر چه‌طور با يك چنين كمدي وحشتي سرگرم شوم؟ خب كارگردان نمي‌دانست و من هم ترجيح مي‌دهم نداند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;كارگردان مي‌خواست بيننده را فريب بدهد با چند كليشه‌ي دم‌دستي.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ما در سينماي رئال و اجتماعي و غيره و ذالك هر از چند گاهي فيلم‌هاي خوبي داريم و انصافاً به قد و قواره سينماي خودمان كه نگاه كنيم بيشتر از حد فيلم‌هاي خوب داريم. اما وقتي جرياني يا پيش‌زمينه‌اي از سينماي وحشت نداريم... خوب يعني نداريم. زور كه نيست.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;يك فيلمي بود به اسم &quot; شب بيست و نهم&quot; كه از حق نگذريم در ميان فيلم‌هاي ترسناك ايراني يك استثنا بود و هست و من براي اولين بار كه آن را ديدم تا مدت‌ها تنها به حيات خانه‌مان نمي‌رفتم. اما حالا كه داريم از كلبه بد مي‌گوئيم اين را هم بگويم كه نگذريد از موسيقي آن!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آن چه ما در فيلم‌هاي كلاسيك يا كلاً فيلم‌هاي ترسناك ِ غيرايراني ديديم، نزديك كردن مخاطب با فضاي فيلم به وسيله‌ي موسيقي است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به فرض اگر آقاي شيطان آمده و دارد كاري مي‌كند اين موسيقي به هولناك بودن فضا كمك مي‌كند و اين يعني موسيقي در فيلم‌هاي وحشت حرف اول را ميزند. وقتي قرار است اتفاقي بيافتد اين نوع موسيقي مانند آمپول بي حسي ِ دكتران ِ زحمتكش ِ دندان‌ساز عمل مي‌كند و تمام عضلات تماشاگر را از جلوتر، فلج مي‌كند تا به آن صحنه‌اي كه قرار است اتفاق بيفتد برسيم. اما ببينيد و بشنويد آنچه در كلبه است و بعد در حريم.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; قصه‌ي كلبه را تا حدي بدم نمي‌آيد تعريف كنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; « آقاي كامبيز ديرباز (پدرام) و خانم بهاره افشار (مهناز) به اتفاق دوست و هم‌اتاقي پدارم يعني احمد مهران‌فر (حامد)، يك پروژه‌اي در دست دارند كه بايستي روي شغل مرده‌شوري و كار در غسال‌خانه تحقيقاتي بكنند. آقاي پدرام نشاني مرده‌شوري به نام حاج مهدي (يا همان جمشيد هاشم‌پور) را در جنگلي دورافتاده پيدا كرده و حالا تصميم دارند به آن‌جا بروند و تحقيقات كنند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;صبح روزي كه مي‌خواهند بروند سر و كله‌ي خانوم مرجان (سحر ريحاني) يا همان دوستِ خانونم ِ مهناز پيدا مي‌شود كه مي‌خواهد با آنها برود. آقاي پدرام كه اصلن از خانوم مرجان خوشش نمي‌آيد راضي نيست. اما خب! چاره چيست. راضي مي‌شود. در همان حين ناگهان آقاي حامد به خانم مرجان علاقه‌مند مي‌شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در بين راه آقاي حامد براي آوردن آب، از ماشين پياده مي‌شود و كنار رودخانه مي‌رود. به ناگهان از بالاي درخت ِ بالاي سرش چند قطره خون روي دست ايشان مي‌افتد بعد از آن همه‌شان متوجه جسدي مي‌شوند كه آن بالا، روي درخت افتاده. خلاصه همه فرار مي‌كنند. ترسيده‌اند آخر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بعد از آن ديگر گفتن ندارد كه بدبياري پشت بدبياري. با يك سگ سياه تصادف مي‌كنند، شيشه ماشين‌شان مي‌شكند و... بعد از اين‌همه- به اصرار خانوم مهناز - باز به همان جايي كه جسد روي درخت افتاده بوده برمي‌گردند. اما كو جسد؟ جسدي نيست. از بخت بد، باك ماشين‌شان هم خود به خود سوراخ شده و گر و گر بنزيشان مي‌رود و مي‌رود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;از آن جا كه جسد خود به خود در جنگل راه افتاده رفته، باك بنزين هم خود به خود سوراخ شده.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خلاصه سر و كله‌ي مامورهاي محلي هم پيدا مي‌شود و با اينكه همه‌شان شك كرده‌اند اما مي‌روند... الخ. »&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; حالا همه‌ي اينها به كنار. وسط آن همه ترس و بدو بدويي كه اين چهار نفر دارند، فكر كنيد سوار ماشين كه مي‌شوند، اندام لرزان دخترها و تلاش مضاعف پسرها براي آرام كردن آن‌ها (بدون اين‌كه استغفراله حتي دستشان را لمس كنند) از يك طرف و اين ديالوگ تاريخي آقاي پدرام از يك طرف كه برمي‌گردد و رو به خانم مرجان (همان كه از او خوشش نمي‌آمد) و در صندلي عقب نشسته مي‌گويد: ««««شما خوبين مرجان خانوم»»»»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt; نكته مهم در اين فيلم:&lt;/EM&gt; خانوم مرجان در مرحله‌ي اوليه و ابتدايي هنرپيشه‌گي خودش، جيغ زدن راخوب ياد گرفته. چرا كه فقط بلد بود جيغ بزند آن‌هم نه جيغ بنفش. بلكه جيغ صورتي!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;EM&gt; سخني با كارگردان:&lt;/EM&gt; برادرجان! سينماي وحشت اين نبود كه نشان‌مان دادي. كمي كار كن. مزد آن گرفت جان برادر كه كار كرد. فيلم ببين جان مادرت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;براي من كه بد نشد. دستت درد نكند كلي تفريح كردم و خنديدم و تخمه شكستم. اما دفعه‌ي بعد كمتر از سس گوجه استفاده كن. هزينه‌ها را كه مي‌داني.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;EM&gt;ارسال پيغام من به مرجان خانوم توسط كارگردان:&lt;/EM&gt; بهشون بگين: خوب هستين انشااله؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; =» آخر هم نشد بگويم آن پاراگراف اول چه ربطي به سينماي وحشت داشت.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  ---------------------------------------------------------------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;==» آدرس جدید وبلاگ &lt;/STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://limbosis1.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;ازموسیس&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt; (گرچه نمیشه براش کامنت گذاشت و باید از هفت خوان گذشت ولی دوباره خوندن ازموسیس رو به فال نیک میگیریم.)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; ===» &lt;A href=&quot;http://leonlog1.blogfa.com/post-138.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;آنارشیسم 2 / انقلاب تمامی ِ فرهنگ&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;===» &lt;A href=&quot;http://www.ayandenews.com/news/13499/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;حاشیه های ورود بی صدای اولین فروشگاه خارجی به تهران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; وبلاگ جدید &lt;A href=&quot;http://wideopendreaming.blogspot.com/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;&lt;STRONG&gt;سارا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt; (اعترافات)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Oct 2009 15:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=93</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-93.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان مِه</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-92.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;هيچ رقمه نمي‌شد فهمید ساعت چنده. نگام داشت اونور پنجره رو می‌پایید. به نظر نمی‌اومد آسمون سرحال باشه. انگاری پاتیل پاتیل بود. سرو صدایی می‌اومد آخه. شاید حالش بهم می‌خورد. ساعتمو كه زير تخت افتاده بود بيرون آوردم‎، نتونستم عقربه‌هاشو ببینم. یهو تلفن زنگ زد. ساعت از دستم افتاد و پریدم گوشيو ورداشتم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-هنوووو را نيفتادي؟ يه ساعت بيشتر نمونده...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;-اومدم........&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;داشتم یواش یواش بلند می‌شدم. نمی‌دونستم. حتا نمی‌خواستم فک کنم کجا بايد برم. پله‌ها رو دو تا یکی رفتم پایین. یه ایستگاه اتوبوس نزدیک خونمون بود. تو خلوت مه گرفته خیابون، به جز پیرزنی که همیشه‌ی خدا، بساطشو اون نزدیکا می‌ریخت رو یه پارچه سفید، هیشکی نبود. نه  از بارون خبری بود نه از برف. داشتم جیبامو برا یه بلیت اتوبوس زیر و رو می‌کردم. پیرزن با همون لبخند همیشه‌گیش به من نگا کرد و گفت: &quot; بُدُو داره دیر می‌شه. &quot; نگام به بساطش افتاد. دهه! تو بساطش این بار به جای کبریت و اسفند و پولِ خورد، چن تا بلیت اتوبوس بود. یکی از اونا رو بم داد. تندتر رفتم. تا به ایسگاه برسم حتا یه نفرم ندیدم. راننده بیرون وایساده بود و به اتوبوس لم داده بود. بم گفت: «کجایی می‌دونی چن ساعته که منتظرتیم؟» هیچی نگفتم. سوار شدم. اتوبوس پر بود. چن نفر وايساده بودند، اما یه صندلی خالی بود. رو همون نشستم. یه خطی مثه ۱ رو شیشه‌ی بخار گرفته کشیدم تا باش بتونم بیرونو ببینم. یکی با عجله اومد بالا و از صندلی بغل کیفشو که جا گذاشته بود رو برداشت ُ بم گفت: «پیاده شو! دیر می‌شه!» من بش توجهی نکردم و اون با همون سرعت پیاده شد. بیرون به غیر از ماشینایی که به سرعت از کنار اتوبوس ما رد می‌شدند چيزي نمي‌ديدم. اما کم کم یه ماشین حواسمو پرت کرد. یه ماشین از همون اول پا به پاي ما می‌اومد. تازه میخواستم فک کنم چرا ماشینا اینقد با سرعت اینور اونور می‌رن اما سرعت کم این ماشین کنجکاوم کرد. آخه می‌خواستم بدونم چرا با ما میاد. کم کم اون ماشینایي كه مثه باد می‌رفتند و  بعدش پنجره بخار گرفته نذاشتند تا اونو خوب ببینم. از وسط اون خط راستی که روی شیشه کشیده بودم سعی کردم بیشتر ببینم. نشد. حالا دیگه باس تموم شیشه رو پاک مي‌کردم. اون اولین شیشه‌ بود که بخارش پاک شد. به نظر می‌اومد هیچ کدوم از مسافرا نمیخواستن بیرونُ ببینند. حالا نوشته‌ی شیشه‌ی ماشینه رو می‌تونستم بخونم: «ماشینو اشتباه سوار شدی!» يهو همون موقع، سرعتش مثه ماشینای دیگه زیاد شد و رفت. در اتوبوس باز بود. داد زدم: &quot;آقای راننده نگه دار.&quot; همه بم نگا کردند در حاليكه می‌خندیدند. پیاده که شدم راننده همون جای قبلی وایساده بود. اما بالا نرفت. همینطور وایساده بود. فهمیدم کیفمو جا گذاشتم. فوری بالا رفتم تا کیفمو بردارم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رفتم اون ور خیابون. پشت سرمو نگا کردم. به خیابونی که اومده بودم. سرجای اولم بودم. تو اون مه غلیظ، که می‌شد با چاقو اونو برید، پیرزنه رو دیدم که لبخند مي‌زد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;... آفتاب از لابلای پرده به اتاق درز پیدا کرده بود و گرماش به صورتم می‌خورد. از خواب پریدم. ساعتمو که زیر تخت افتاده بود بیرون آوردم. تلفن همین‌جور زنگ می‌زد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 Oct 2009 09:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=92</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-92.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حس مشترک</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-91.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 15pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;«در این لحظه بود که روی قبر تاریخ تولد پدرش را خواند و تازه فهمید که تاریخ تولد پدرش را نمی‌دانسته است. بعد هر دو تاریخ را خواند ۱۹۱۴-۱۸۸۵ و خود به خود حساب کرد: بیست و نه سال. ناگهان فکری به ذهنش رسید که تا ته دلش را لرزاند. &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خود او چهل سال داشت. مردی که زیر این سنگ دفن شده بود، و پدر او بود، از او جوان‌تر بوده است.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و آن سیلان محبت و دلسوزی که ناگهان دلش را پر کرد از آن تکان‌های روح نبود که پسر را به سمت خاطره پدر از دست رفته می‌کشاند، بلکه سوخته‌ دلی منقلب‌کننده‌ای بود که هر آدمی نسبت به کودکی که بیدادگرانه کشته شده است احساس می‌کند. در این چیزی بود که جز نظام طبیعت نبود و به راستی باید گفت آن‌جا که پسر از پدر مسن‌تر باشد دیگر نظامی در کار نیست، بلکه هر چه هست بی‌خردی و آشوب است. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در اطراف او که میان قبرهایی که دیگر آن‌ها را نمی‌دید، بی‌حرکت ایستاده بود صدای درهم شکستن توالی خود زمان بلند بود و سال‌ها دیگر به سامان این رود بزرگی که به سوی مقصد خود روان است نمی‌گذشتند.»  &lt;B&gt;*&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;EM&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;*&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; آدم اول/ آلبر کامو/ ترجمه منوچهر بدیعی&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;=» دو سه روز پيش در مجله‌اي، نوشته‌ي فرزند شهیدی را می‌خواندم که بیست و هفت ساله است و پدرش هنگام شهادت بیست و سه سال داشته. به نظرم حس مشترک و شايد تلخي ميان ِ نوشته‌های کامو و فرزندان شهدای ما که این روزها خیلی‌هایشان از پدرانشان مسن‌ترند وجود دارد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Sep 2009 11:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=91</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-91.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کاف مثل کافکا</title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-90.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000066&gt; « موش گفت: افسوس! دنیا روز به روز تنگ‌تر می‌شود. سابق جهان چنان دنگال بود که ترسم گرفت. دویدم و دویدم تا دست آخر هنگامی که دیدم از هر نقطه‌ی افق دیوارهایی سر به آسمان می‌کشد آسوده خاطر شدم. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما این دیوارهای بلند با چنان سرعتی به هم نزدیک می‌شوند که من از هم اکنون خودم را در آخر خط می‌بینم و تله‌ای که باید در آن افتم پیش چشمم است.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;- چاره در این است که جهتت را عوض کنی.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000066; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گربه در حالی که او را می‌درید چنین گفت. »&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تمثیل فوق نوشته‌ی کافکا است. آن را در &quot;کتاب داستان&quot; به ترجمه شاملو خواندم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دلم می‌خواهد داستان را تفسیر کنم: موش داستان برای اینکه خفه نشود باید فرار کند. چاره را از گربه می‌پرسد. گربه می‌گوید دلت می‌خواهد گیر نیفتی باید تغییر مسیر بدهی و موش برای پناه به یک امید تازه سرش را برمی‌گرداند. غافل از آنکه گربه‌ی ناقلا، می‌خواست موش رویش را برگرداند تا یک لقمه‌ی چپش کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چند نکته :&lt;/SPAN&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;حیوانات در زندگی کافکا نقش موثری داشتند و شاید بتوانیم برخورد کافکا با آنها را یکی از مشغله‌های ذهنی وی به حساب آوریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در تعداد زیادی از آثار کافکا، حیوانات یا نقش اول را دارند یا حضورشان در روایت حس می‌شود. حتا اگر این حس، عبور یک حشره در اتاق باشد: گرگوار سامسا در مسخ، سگ بدون اسم راوی در جستجوهای یک سگ، لشکری از موش‌های بدون اسم به رهبری موشی به نام ژوزفین در آخرین داستان کافکا، موش کور یا گورکن در داستان لانه و... &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به طور خلاصه در &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;Fable&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; یا «داستان حیوانات» این موجودات‌اند که زبان انسان می‌شوند و نقش آنها را بازی می‌کنند و ویژگی‌های انسان را به نمایش می‌گذارند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما نکته مهم در داستان‌های کافکا و به خصوص آنهایی که حیوانات در آنها نقش دارند، برهم زدن معادله ای است که کافکا خالق‌شان بوده چرا که او حقیقت ِ &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;Fable&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA&gt;را برعکس می‌کند. کافکا به کمک این برگردان، درک کلیشه شده خواننده را از جهان تغییر می‌دهد. در داستان‌های او حیوانات، انسان‌هایی مسخ شده‌اند که به صورت حیوان درآمده‌اند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&quot;کاری که کافکا کرده بسیار وسیع‌تر از تعریف تمثیل‌هایی است که تاکنون نمونه‌های آن را خوانده‌ایم. به فرض: برشت در اپرای سه پولی خود، برای آن که بگوید بورژواها راهزن‌اند، راهزن‌ها را در هیئت بوژوا نشان می‌دهد. یا ایزوپ برای آنکه در داستان‌های تمثیلی خود بگوید که انسان‌ها حیوان‌اند، نشان می‌دهد که حیوان‌ها انسانند. کافکا برای این که به ما بگوید صورت طبیعی و آن‌چه را که ما معمولی میبینیم وحشت‌انگیز است، موضوع را معکوس می‌کند. آن وقت آن چه وحشت‌انگیز است معمولی نیست...&quot; (1)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در داستان تمثیلی فوق که ترجمه آن را شاملو انجام داده، با آن مسخ یا معکوس‌سازی سروکار نداریم اما می‌ترسیم و این ترس ما را در دیوارهای بلندی که به هم نزدیکتر می‌شوند قرار می‌دهد، در دام می‌افتیم و شکار می‌شویم خلاص!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;تا قبل از خواندن ترجمه‌ی دوم، فضای داستان را با ترجمه شاملو گروتسک می‌دیدم. دنیایی که در آن دیوارها بلندند و دارند به هم نزدیک می‌شوند. یک رابطه خاصی که تفسیری جدید از این داستان به خواننده می‌دهد می‌تواند این باشد که موش از افتادن به تله لذت می‌برد. شاید بتوان از این داستان این گونه برداشت کرد. احساس مازوخیستی موش را میگویم.(2)  چون به هر حال ترجمه‌ی ناقص یا بی‌ربط، می‌تواند ما را گمراه کند. تا اینکه ترجمه موثقی از دوست ارزشمندم برایم رسید:&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;   &lt;B&gt;ترجمه دوم:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000099; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;« موش گفت: آخ ... دنیا هر روز تنگ‌تر میشه. اوایل اونقدر وسیع بود که می‌ترسیدم. دویدم ‌و دویدم تا بالاخره با دیدن دیوارایی که در چپ و راست اون دورترها بودن٬ خوشحال شدم. ولی این دیوارای طولانی اونقد تند به هم نزدیک ‌شدند که من حالا دیگه توی آخرین اتاقم٬ و اون گوشه تله‌ایه که می‌افتم توش.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; COLOR: #000099; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گربه‌هه گفت: «تو فقط باید جهتت‌و عوض کنی»٬ و خوردش »&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;در ترجمه دوم، دیوارها طولانی‌اند. این طولانی بودن تله را نزدیک‌تر می‌کند هر چه دیوارها به هم نزدیک‌تر می‌شوند خطر افتادن به تله بیشتر می‌شود تا جایی که مجبور می‌شویم در تله بیفیتم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;دوستی که ترجمه را در اختیار من گذاشته خودش زحمت ترجمه را کشیده و می‌گوید شاید خیلی دقیق نباشد اما دستِ کم دقیق‌تر از ترجمه شاملو است. می‌گوید شاملو قصه را نفهمیده است . او که داستان را به زبان اصلی می‌خواند، از دیوارهایی می‌گوید که شاملو متوجه آن‌ها نشده. این دیوارها، دیوارهایی‌اند که بلند نیستند، بلکه سمت چپ و راست کشیده شده‌اند و موش آن‌ها را می‌بیند و در آن صورت وقتی که دیوارها نزدیک می‌شوند، یک راه درست می‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;از مواردی که در این ترجمه مطرح است این است که آدم آزادی را دوست دارد ولی وقتی می‌بیند آزادی مرز ندارد، می‌ترسد. یعنی آدم به یک دیوار-مانع احتیاج دارد. برای امینت، برای اینکه خود را در امان ببیند. بعد از آن این دیوارها هستند که به همدیگر نزدیک می‌شوند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;اینجا با شق دیگری از ماجرا مواجه می‌شویم. یعنی دیوارها دیگر این‌جا امن نیستند، بلکه هولناک‌اند و تهدیدکننده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;این به نوعی فاتالیسم کافکایی را هم بیان می‌کند که در هر صورت چه جلو برویم و چه نرویم و چه برگردیم، محکوم به نابودی هستیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; ==» از دوست عزیزم برای ترجمه و نکته های ارزشمند متشکرم فراواان.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پ.ن:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;(1) گونترگراس، به نقل از کافکا، داستانهای پس از مرگ، ترجمه علی اصغر حداد- ص 183&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;(2) کافکا می‌گفت: احساس می‌کند موش است و اثری که می‌خواهد آن را بنوسد گربه است که دائم با تمسخر به او می‌گوید اگر جرات داری بیا جلو.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;==» &lt;A href=&quot;http://leonlog1.blogfa.com/post-135.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2&gt;حدس‌هایی درباره خدا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;==» &lt;A href=&quot;http://www.mghaed.com/essays/press&amp;publishing/bookyism.htm&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#006633 size=2&gt;كتابان، كتابــِش، كتابندگان، كتابناك&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 7.5pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 12:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=90</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-90.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ferani.blogfa.com/post-89.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به طور طبیعی، در فصل گرما در اطراف مجموعه‌هاي ورزشي خانم‌هاي كوله به دوش و ساك روي دوش ِ زيادي را مي‌بينيم كه پاكشان و لخ‌لخ‌كنان، صندل‌هاي خود را روي زمين مي‌كشند تا هر چه زودتر به مقصد برسند و در حال و هواي مرطوب استخر دمي تازه كنند (اين نوشته مختص ورزش شنا است بنابراين از نظر نگارنده همه به شنا مي‌روند مگر عكس‌اش ثابت شود) كشيدن صندل روي زمين به خودي خود، عملي تنبلانه محسوب مي‌شود كه خيلي هم كيف مي‌دهد اما در اين گونه موارد تجربه نشان داده تمام اينها نشان از خستگي مفرط خانم‌هاي عزيز و ولوشدن قريب‌الوقوع‌شان در آفتاب مي‌دهد. اين پري‌ها آن قدر خسته‌اند كه از خنكاي كولر منزل‌شان گذشته‌اند و آمده‌اند كه تا در زير آفتاب عرق بريزند و ورزش كنند. اما چرا ورزش نمي‌كنند؟! خب اين سوالي است كه فقط تابستان‌ها ايجاد مي‌شود و حتا مي‌توانست تيتر اين نوشته را اين طور تغيير بدهد: &quot;چرا خانم‌هاي عزيز، در تابستان ورزشكار مي‌شوند؟&quot; يا &quot;فراني از خانم‌هاي ورزشكار حمايت مي‌كند‌&quot; و در بدترين حالت، تيتر اين نوشته مي‌توانست اين باشد: يك پست زنانه مخصوص نسوان عزيز&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دور از جان، نود و نه درصد خانم‌هاي خسته و له و لورده و شكلاتي كه مدنظر من هستند حتي پاي خود را هم به آب نمي‌زنند چه برسد به شنا. بسيار عاليست. بنده ابداً اعتراضي ندارم. همه كه شنا بلد نيستند. فقط يك مورد كوچكي خيلي بد است و آن اين است كه: اگر احياناً يك بنده خدايي به قصد شنا کردن بخواهد به استخر روباز برود، به محض اولين شيرجه و شلپ شلپي كه در آب مي‌كند باعث نيم‌خيز شدن همه‌ي خانم‌هاي نازنين مي‌شود تا ببينند اين كدام بي‌ملاحظه‌اي است كه دارد در اين آفتاب سوزان، واقعاً از وجود استخر استفاده مي‌كند. چون اين رفتار بي‌قاعده و بي‌موقع و دور از انتظار سكوت اطرافيان را به هم مي‌زند آنها هم مجبور مي‌شوند كمي زير لب چيزهايي بگويند و ايضاً كمي جابجا هم بشوند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از نظر نگارنده، كلاً خودكشي خودش كار بدي نيست اما جلوي چشم همه كار بدي است. اين را براي آني كه در استخر است نمي‌گويم چون به هر حال شنا بلد است و فارغ از شلوغي حاشيه‌ها مدام طول و عرض استخر را زيرآبي ميرود و كرال پشت برمي‌گردد اين را براي آن‌هايي مي‌گويم كه ساعت‌ها با انواع كرم‌ها و روغن‌هاي خارجي و داخلي و انساني و حيواني و نباتي و سوسمار و لاك‌پشت و حلزون و كوسه و هویج و دارچين و زيتون و آب‌گوجه‌فرنگي و قهوه و نسكافه و مازولا و مهم‌تر از همه &quot;روغن بچه‌ي فيروز &quot; ، در آفتاب تموز ِ سر ظهر ِ چله‌ي تابستان به برنزه كردن خودشان مشغول مي‌باشند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اين را هم بگويم هر خانم عزيزي كه در تابستان استخر روباز مي‌رود قصدش همان برنزه كردن پوست‌اش مي‌باشد ولو شده به زبان نياورد (اين را ظاهراً چند خط بالاتر هم گفتم) هر كسي را هم ديديد كه مي‌گويد &quot;فقط براي شنا مي‌رود&quot; باور نكنيد. اين را وقتي فهميدم كه ديدم كارگرهاي بوفه‌ي استخر براي سرويس‌دهي به ورزشكاران عزيز با هم كورس مي‌گذارند و  جالب اين كه مایوی آن‌چناني مي‌پوشند و بدن‌هايشان عجيب برق مي‌زند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اين خودكشي چند ساعته براي برنزه شدن چيزهاي ديگري را هم براي نگارنده روشن كرد و آن اين بود كه از هر ده نفر، 9 نفر از خانم‌هاي عزيزمان به اضافه وزن و ضايعات اسفناك چربي ِ اضافه در پهلو و شكم مبتلا هستند كه اصلا و ابدا تا به حال به چشم نمي آمد و با يك بررسي جامع ابعاد اين فاجعه براي وي روشن شد. به خاطر وجود مبارك مانتو و حجاب، خيال آن عده كه مبتلا به قلمبه و سلمبه‌گي شكم و اينها هستند كلي راحت شده و در نتيجه بي‌خيال ورزش شده‌اند. بنابراين مقوله ورزش خود به خود برایشان نفي مي‌شود و اين كه چرا همه با تعجب به يك شناگر در داخل استخر نگاه مي‌كنند معنا پيدا مي‌كند. حالا به مسائل ژنتيكي كاري نداريم كه چاقي يك كمي ارثي است يا آن يك زنبيل چيپس و بيسكويت و ساندويچ‌ها چه طور در همان حالت خواب و بيداري بلعيده مي‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دليل ديگري كه نگارنده به آن توجه كرد آن آزادي موقتي بود كه خانم‌ها از رژه رفتن خود لذت مي‌برند و مي‌توانند براي همان مدت كوتاه  احساس خوبي از بي‌لباسي خود ببرند. اين هم از اثرات واقع شدن ايران در يك قاره جهان سومي است ديگر. حق با خانم‌هاي عزيز است. من كه مخالفتي با رژه آنها ندارم. فقط بايد مواظب باشند از لبه‌هاي استخر نروند تا مثل آن خانمي كه پايش ليز خورد و سُر خورد و مستقيم به قسمت عميق استخر رفت و باعث زحمت يكي از ناجيان شد كه فوري چترش را كنار گذاشت و پريد داخل آب و بنده خدا را كه در آن چند ثانيه، يك بشكه ‌آب خورده بود را نجات دهد... نشوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اتفاقاً كم نيستند آن‌هايي كه خانه‌شان به سيستم سونا و جكوزي و استخر مجهز است و باز هم به استخر روباز مجموعه‌هاي ورزشي (انقلاب) مي‌آيند. دليلش شايد همان احساس مطبوع رژه رفتن در مقابل يكديگر باشد كه خب ما هم گفتيم بسي نيكوست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اما تا يادم نرفته از فرياد‌ ِ ناشنيده‌ي آن‌هايي كه در زير آفتاب، فشارشان پايين افتاده و دارند به قول خودمان «ميميرن» بگويم كه به هيچ وجه ِ من‌الوجوهي حاضر نيستند ذره‌اي جابجا بشوند تا در فرآيند برنزه شدنشان اختلال ايجاد شود و كمتر برنزه بشوند. مصداق همان «تنبل نرو به سايه- سايه خودش ميايه» مي‌مانند تا آفتاب رويش كم بشود و برود. جان به جانشان كني تكان نمي‌خورند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شكلات شدن خانم‌ها با غلظت ِنود و نه درصد، با اين رياضت و رنج و تاول زدن پوست مي‌تواند خيلي مايه‌ي خشنودي بيننده‌ها شود اما قيمت سلامتش كمي بالاست. ممكن است كمي هم به سرطان نزديك‌تر شود كه خب مهم نيست. همان فرآيند مهم است كه گفتيم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حالا بماند كه خانم‌هاي ناجي علاوه بر اين كه خيلي زياد هم مراقب هستند كه مبادا يكي غرق بشود، خيلي خيلي زياد هم مراقب سيگار كشيدن خانم‌هاي عزيزند. با ديدن يك چيزي كه دود مي‌كند جلو مي‌آيند يا از همان جايي كه در آن ور استخر روي صندلي‌شان لميده‌اند سوت خود را به صدا درمي‌آورند كه بفهمانند شاهد فسق و فجور ِ پنهاني شده‌اند و لازم است كه فوراً منشاء دود، خودش غائله را پايان دهد چرا که سیگار چيز ناپسندي است كه در روند برنزه شدن اختلال ايجاد مي‌كند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در انتها بگويم تيتر اين نوشته مي‌توانست اين باشد: «مي‌ميرم مي‌ميرم اما برنزه مي‌شم!» در واقع شعار مستتر در ته دل همه‌ي آن‌هايي كه آمدند حمام آفتاب بگيرند همين است. شعاري كه ته‌نشين شده و اي بسا آفتاب سوخته شده اما ابراز نمي‌شود. در ضمن ديده‌ها و شنيده‌ها حاكي از آن است دختر خانمي (يحتمل) متولد 72 كه از زور آفتاب و گرما به اندازه شكلات 99% سوخته و سياه شده، از زير كلاه به دوستش مي‌گفته: &quot; بسه دیگه! كافيه!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و جواب دوستش را از زير كلاه مي‌شنود كه: نع ! بهت ميگم نع!! هنوز آفتاب سگيه! &quot;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; نگارنده در اين رابطه و براي انجام ندادن بعضي امور مشكوك به معصيت، مناجات‌نامه‌اي هم تنظيم كرده است به شرح ذیل:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;B&gt;اي خداي بزرگ، به من نيرو بده تا اين چند عدد كار را نكنم:&lt;/B&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ناخن‌هاي پايم را، يك در ميان لاك ِ فسفري و نارنجي نزنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;روي لبه‌ي استخر ويراژ ندهم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;صندل‌هايم از نوع گل منگولي ِ چيني نباشد. حتماً برزيلي باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;همراه لباس شنا، دامن نپوشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تحت هيچ شرايطي به طور آشكار با سیگاری‌ها دم‌خور نشوم. چه بسا لينچ‌مان كنند و يا صداي سوت ناجي باعث چيزهايي شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;يك سوپرماركت خوراكي چيپس و پفك با خودم نبرم يا اگر بردم به كسي تعارف نكنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;تحت هيچ شرايطي حتي شكنجه هم، حاضر به كشيدن خط چشم نشوم تا قيافه‌ام در آب عين جادوگرها نشود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از زدن عينك‌هاي آينه‌اي خودداري كنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از زدن ِ شيرجه‌هايي كه جنبه‌ي ژان گولري دارند خودداري كنم. مبادا باعث تشويش افكار و جلب توجه بشوم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;با هیچ خانم عزیزی باب آشنایی باز نکنم تا مبادا با دیدنم و محض آشنایی از آن طرف استخر سوت بلبلی بزند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اي خداي بزرگ به من نيرو بده تا اين چند عدد كار را بكنم:&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتي اراده مي‌كنم بروم شنا، حتما بروم و به چند روز آينده موكول نكنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گوش‌گیرهایم را همراه ببرم تا از شنيدن آهنگ‌هاي دوزاري و درپيت اطراف استخر كه روزهای تعطیل، توسط باندهاي 60000 کیلو واتی پخش مي‌شود در امان بمانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قبل از رفتن به استخر معده ام آن قدر پر باشد كه وقتي بيرون آمدم از گرسنگي نميرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ب.ت.&lt;/SPAN&gt;&lt;/B&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; اين نوشته از پايه و اساس ارزش خاصي ندارد، خصوصاً به لحاظ معنوي. به عبارتي جهت تنوير افكار نسوان گرامي نوشته شده است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; LINE-HEIGHT: 12pt; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 9pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;FONT color=#006633&gt;==» تیتر این نوشته شاید این باشد بهتر باشد:&lt;STRONG&gt; &quot; مایوپوشان&lt;/STRONG&gt;  ِ &lt;STRONG&gt;ورزشکارنمای تهران &quot;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 13 Aug 2009 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ferani&amp;postid=89</comments>
<dc:creator>ferani</dc:creator>
<guid>http://ferani.blogfa.com/post-89.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
